آهویی است که شیران و ببران از او می رمند
ایمان من در سر زلف سیاه او گم شد
و خورشید من در شعاع چهره چون ماهتاب او محو گردید
دیگر نه مسلمانم و ته ترسایم و نه هندویم
و به هیچ نژادی تعلق ندارم
از رنگهای سرخ و سیاه و زرد آزادم
نه از خاکم نه از بادم نه از آبم نه از آتش
نه از بهرام و ناهیدم نه از اینجا و آنجایم
نه از شرقم و نه از غربم نه از برم و نه از بحرم
نه از بلخم نه از سبزوارم و نه از سمرقند
نه در جسمم نه در جانم نه در زمانم نه در مکانم
نه در بهشتم و نه در دوزخ
آه ای دوستان مرا دست گیرید که خود را گم کرده ام
تاجم و تختم را گم کرده ام
نامم را گم کرده ام نشانم را گم کرده ام
تخت من تویی تاج من تویی شهرت و نام من تویی
متن بالا گزیده ای از کتاب طلب به تالیف دکتر مرتضی الهی قمشه ای بود.
گفت هر چه مرا بنامی
- چه طعامی دوست داری ؟
- هر چه تو به من عطا کنی
- چه لباس می پسندی ؟
- هر چه مرا بپوشانی
- کدام کار به ذوق توست ؟
- هر چه تو مرا امر فرمایی
- آرزویت چیست ؟
- بنده را با آرزو چه کار ؟
متن بالا گزیده ای از کتاب طلب به تالیف دکتر مرتضی الهی قمشه ای بود.
از پدر بزرگم متشکرم که راه زندگی را نشانم داد و همواره در کنارم است
از تو یگانه ام متشکرم که آسمان هفتم را نشانم دادی
دستانت را به من سپردی تا با هم پرواز کنیم
خداوندگارم
قلبم را به تو می سپارم تا همواره از گزند نیش انسان نما ها در امان باشد
دوستت دارم تو را که به من آموختی
تو را که با بودنت مجبور به آموختن شدم
تو را که از نبودنت دوست داشتن دوست نداشتنی ها را آموختم
متشکرم...
یا که آدمیان
حتی اگر کوه را با ایمان جابه جا کنم
یا که هفت گنبد آسمان
حتی اگر با افسون به دهش الهام رسم
یا که به تباری از پیغمبران
بی عشق هیچم... هیچ.
از محبت دردها صافی شود از محبت دردها شافی شود
از محبت مرده زنده میکنند از محبت شاه بنده میکنند
این محبت هم نتیجهی دانشست کی گزافه بر چنین تختی نشست
محبت می کنیم ؟ یا می دانیم که چیست ؟
آری محبت زبانی ساده و عمیق است که همه به آن اشراف داریم
ولی امروزه انسانی را عاقل و بالغ می نامیم که محبت را درک نکند و با اگر درک می کند احساس خود را رد کند و بروز ندهد...
دنیایی داریم عجیب و در آن همه را نابود می کنیم و کاملا شاد به زندگی خود ادامه می دهیم
صدایی را نشنیده می گیریم چشم بر اشکی می بندیم دستانی را بی پاسخ می گذاریم
و در آخر ادعا داریم با محبت عشق و یک رنگی روز را به شب رسانده ایم ...
چنانکه گویی که کسی تو را نمی بیند
عشق بورز
چنانکه گویی که هرگز آزرده نشده ای
بخوان
چنانکه گویی که کسی تو را نمی شنود
زندگی کن
چنانکه گویی بهشت روی زمین است
و یقین دارم خداوندگارم قلب پاک دستان نیازمند نگاه نوازشگر تو را برایم به ارمغان گذاشته است
و از پی رحمتش ما را قرین هم قرار داده
تا به یاد داشته باشیم
در این دنیای رنگی می شود عاشق بود
می شود قدم بر بال آسمان گذاشت و عاشقانه رقصید
می شود با آواز ماهی ها هم نوا شد
می شود هر صبح با بوسه ای از نو متولد شد و هم پیمان بود
ای ودود
خداوندگارم کلبه ام را آتش زد زندگانی ام را به بازی گرفت تا همیشه شاکر با هم بودنمان باشم
...
...
در جایی که عزیزانم از آن با چشمانی بسته به آغوشم باز گشتند
امروز شیرینی تولدی را شاهد بودم شادی پدر ومادری
امروز تلخی گریه ها و ناله های بازماندگانی را خیره نگریستم
و من کجا بودم در این هیاهو ؟
کسی اشکهایم را دید یا ناله ام را شنید؟
یا دست گرمی پناه تنهاییم بود؟
مدتها بود برنامه ریزی خاصی برای روزهام انجام نمی دادم
تا اینکه از هفته پیش عده ای از دوستان برای امشب از من قول گرفتند
تا اینکه چند روز پیش متوجه شدم امروز مسافرم
قرار بود برم پیش امام رضا ...
گفتم یکی صدامو شنید خودش صدام زد و قرار امشب را بهم زدم
تا اینکه دیشب فهمیدم امروز باید در بیمارستان ایران مهر باشم !!!
ولی هنوز بر این باور هستم که می شه ...
هنوز مهربانمی هنوز چشم براهتم هنوز دوستت دارم
...
با رقص اقاقی و آواز ماهی ها عاشقانه زندگی کن
و هر شامگاه از دورترین راه ها برایت لالایی را زمزمه می کنم
تا آسوده به دور از جنجال این انسان نما ها دیده بر هم گذاری
و به صدای آرام نفسهایت گوش دل سپارم
و روزی دیگر ...
از کجای این نزدیکی و یا دوری ؟
از کجای این گرمی و یا سردی ؟
از همه مهمتر به چه زبانی نقل کنم که برات آشنا باشه ؟
و شاید از اون هم مهمتر برای کی بگم ؟؟؟
ولی نه برای تو می گم تو که یگانه ترینمی
از تو برای خودت می گم که باورت بشه هنوز دوستت دارم
که بدونی هنوز برام تک تک حرکاتت دیده می شه حفظ می شه
هنوز عاشق ذوق کردنت برای اسباب بازیات هستم
هنوز صدای نفسهات رو تا صبح می شمرم
و همیشه به پاکی دستانت ایمان دارم و بر موی سپیدت بوسه می زنم
مهربانم
....
لیلی تو