تبليغاتX
گفتنی های ناگفته در سکوت
بیا بیا که نگارت شده ام بیا
زیبا  ناله کنان

عشق ورزیدن با دور تند

و بعد آرام گرفتن

مثل رد پای آهو

روی برف نو

کنار آن که دوستش داری

این همه چیز است

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 23:12  توسط غزاله   | 

جاده ی خوشبختی در دست تعمیره ... دور بزن برگرد این اسمش تقدیره
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 22:22  توسط غزاله   | 

ببین آرامم ...

آرام تر از نسیم صبحگاهی

آرام تر از خواب کودکی نوپا

ببین در آرامشم تو را می خوانم

و با هر نفسم ...

با تمام هستی ام

وجودت را

مهرت را

با تمام سختی هایت خواستارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 22:50  توسط غزاله   | 

يادمان باشد فردا حتما ناز گل را بکشيم...

به شب بو بدهيم... و نخنديم ديگر به ترکهاي دل هر گلدان...!!

و به انگشت نخي خواهيم بست تا فراموش نگردد فردا...!

زندگي شيرين است!

 زندگي بايد کرد... و بدانم که شبي خواهم رفت .... !!!

و شبي هست که نباشد پس از آن فردايي

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 17:37  توسط غزاله   | 

بر روی بالهای باد سوار می شوم برای یافتن گلی در آن سوی ابرها

گلی بی خار  خوشرنگ   زیبا  خوشبو ...

در بالای ابرها به جستجوی گلم می پردازم

ولی جز برگی از آن چیزی نمی یابم

گلم را پرپر کرده اند  بویش را بوییداند  رنگش را در تابلویی از نقاشی استفاده کرده اند...

زیباییش را در چهره معصوم و بی گناه کودکی نگاشته اند...

نگاهش می کنم به رویم لبخندی سرد می زند

دستانش را در دستم می فشارم می خندد و در یک لحظه دستانش را از دستانم رها می کند

و نا پدید می شود

صدایش می زنم انعکاس صدایم را می شنوم

اطرافم را نگاه می کنم و بالاخره او را با دسته گلی زیبا در حال آمدن می بینم

دسته گلی از گلهای محبت  مهر  زیبایی  عشق  دوستی  لبخند  عاطفه و

لبریز از احساسهای پاک کودکانه که هرگز دروغ نمی گوید و رنگ تعلق نمی پذیرد

دسته گل را به من می دهد و در میان ابرهای سپید ناپدید می شود

می خواهم از او بپرسم کیست ؟از کجا می آید ؟به کجا می رود ؟و برای چه آمده؟

ولی او رفته و موقع برگشتن من است نمی توانم بیشتر بمانم

زمان این اجازه را به من نمی دهد

ناچارم با کوله باری از اندوه و آن دسته گل زیبا برگردم

از ابرها پایین می آیم و ناگهان متوجه می شوم دسته گلی وجود ندارد

و حالا می فهمم آن دسته گل فقط به آن بالا تعلق دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 16:38  توسط غزاله   | 

حکایت غریبی ست:

فراموش شدگان فراموش کنندگان را هیچ گاه فراموش نمی کنند !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 16:34  توسط غزاله   | 

تو مرا ساده و بی اندیشه

برای آرامشت چون عروسک می خواهی

ولی من تو را آنچنان که هستی دوست دارم

با دروغهایت و خشمهایت

غمهایت و مهربانیهایت

و خنده های ترد و زیبایت

دستهایت را بی رویا بی منت و بی آرزو

آنچنان که هست عاشقانه دوست دارم

ای نازنین تندیس تو را من

از واقعیت وجود تو ساخته ام

مگو تندیس تو را بشکنم

شکستن آن تندیس

شکستن خود من است

اشکهایم را نبین

صورت عروسکت

زیر باران خیس شده است...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 16:25  توسط غزاله   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:35  توسط غزاله   | 

دوست دارم در شبهای تنهاییم عروسکم با من به گفتگو بنشیند

مادربرزگ با آن دستان لرزانش گیسوانم را ببافد

مادر در قصه هایش از روزگار خوش سخن گوید

 

دوست دارم در شبهای تنهایی ام صدای پرندگان را بشنوم

ستاره را درخشان تر از همیشه ببینم

و ماه را با آن لبخند گرمش نگاه کنم

 

دوست دارم در شبهای تنهایی ام پشت پنجره ام بنشینشم و تا مرز بی نهایت را اشکباران کنم

و در جاده بی انتهای محبت باقی بمانم

 

دوست دارم در صدای بی صدای گریه ام که به گوش کسی نمی رسد واژگانی را که مرده اند

مثل مهر   وفا   دوستی   و ...  را فریاد بزنم ولی

افسوس و صد افسوس که تنها خودم انعکاس صدایم را می شنوم

و در شبهای تنهایی ام هیچ آرزویی برآورده نمی شود


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 15:12  توسط غزاله   |