عشق ورزیدن با دور تند
و بعد آرام گرفتن
مثل رد پای آهو
روی برف نو
کنار آن که دوستش داری
این همه چیز است
آرام تر از نسیم صبحگاهی
آرام تر از خواب کودکی نوپا
ببین در آرامشم تو را می خوانم
و با هر نفسم ...
با تمام هستی ام
وجودت را
مهرت را
با تمام سختی هایت خواستارم
به شب بو بدهيم... و نخنديم ديگر به ترکهاي دل هر گلدان...!!
و به انگشت نخي خواهيم بست تا فراموش نگردد فردا...!
زندگي شيرين است!
زندگي بايد کرد... و بدانم که شبي خواهم رفت .... !!!
و شبي هست که نباشد پس از آن فردايي
گلی بی خار خوشرنگ زیبا خوشبو ...
در بالای ابرها به جستجوی گلم می پردازم
ولی جز برگی از آن چیزی نمی یابم
گلم را پرپر کرده اند بویش را بوییداند رنگش را در تابلویی از نقاشی استفاده کرده اند...
زیباییش را در چهره معصوم و بی گناه کودکی نگاشته اند...
نگاهش می کنم به رویم لبخندی سرد می زند
دستانش را در دستم می فشارم می خندد و در یک لحظه دستانش را از دستانم رها می کند
و نا پدید می شود
صدایش می زنم انعکاس صدایم را می شنوم
اطرافم را نگاه می کنم و بالاخره او را با دسته گلی زیبا در حال آمدن می بینم
دسته گلی از گلهای محبت مهر زیبایی عشق دوستی لبخند عاطفه و
لبریز از احساسهای پاک کودکانه که هرگز دروغ نمی گوید و رنگ تعلق نمی پذیرد
دسته گل را به من می دهد و در میان ابرهای سپید ناپدید می شود
می خواهم از او بپرسم کیست ؟از کجا می آید ؟به کجا می رود ؟و برای چه آمده؟
ولی او رفته و موقع برگشتن من است نمی توانم بیشتر بمانم
زمان این اجازه را به من نمی دهد
ناچارم با کوله باری از اندوه و آن دسته گل زیبا برگردم
از ابرها پایین می آیم و ناگهان متوجه می شوم دسته گلی وجود ندارد
و حالا می فهمم آن دسته گل فقط به آن بالا تعلق دارد...
فراموش شدگان فراموش کنندگان را هیچ گاه فراموش نمی کنند !
برای آرامشت چون عروسک می خواهی
ولی من تو را آنچنان که هستی دوست دارم
با دروغهایت و خشمهایت
غمهایت و مهربانیهایت
و خنده های ترد و زیبایت
دستهایت را بی رویا بی منت و بی آرزو
آنچنان که هست عاشقانه دوست دارم
ای نازنین تندیس تو را من
از واقعیت وجود تو ساخته ام
مگو تندیس تو را بشکنم
شکستن آن تندیس
شکستن خود من است
اشکهایم را نبین
صورت عروسکت
زیر باران خیس شده است...

مادربرزگ با آن دستان لرزانش گیسوانم را ببافد
مادر در قصه هایش از روزگار خوش سخن گوید
دوست دارم در شبهای تنهایی ام صدای پرندگان را بشنوم
ستاره را درخشان تر از همیشه ببینم
و ماه را با آن لبخند گرمش نگاه کنم
دوست دارم در شبهای تنهایی ام پشت پنجره ام بنشینشم و تا مرز بی نهایت را اشکباران کنم
و در جاده بی انتهای محبت باقی بمانم
دوست دارم در صدای بی صدای گریه ام که به گوش کسی نمی رسد واژگانی را که مرده اند
مثل مهر وفا دوستی و ... را فریاد بزنم ولی
افسوس و صد افسوس که تنها خودم انعکاس صدایم را می شنوم
و در شبهای تنهایی ام هیچ آرزویی برآورده نمی شود