تبليغاتX
گفتنی های ناگفته در سکوت
بیا بیا که نگارت شده ام بیا
سلام

خوبم خوب خوب

خبرت بدهم: خانه ای خریده ام

در همسایگی معرفت

خانه ای به وسعت عشق

زیر نور ستاره و نوازش نسیم

باغچه اش پر از اقاقی ست

پرچینش سراسر اعتماد ست

در اتاقمان فرشی از گل سرخ بافته ام

موسیقی باد در آن جاریست

بالشت را هم آورده ام

ولی کتاب گذشته را فراموش کرده ام بیاورم

لالایی مادر هم اینجاست

ظرفها را با صداقت شسته ام

میز شامی رنگین بر پاست

راستی جشن تولد ماهی ها هم نزدیک است

دو ساله می شوند و برای دیدارت بی تاب

منتظر خبر آمدنت هستم تا چای را دم کنم

اینجابرای هر دو ما جا دارد

زودتر بیا

 

                                                                        غزاله

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 19:52  توسط غزاله   | 

شيشه اي مي شکند... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادري مي گويد... شايد اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد... باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده کنان مي آمد...

تکه اي از آن را بر مي داشت... مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را نشنيد...

از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 20:42  توسط غزاله   | 

یک روز سرد پاییزی

حدود ۷ عصر بعد از افطار بود 

گفتم : می ریم سگها را بگردونیم 

پرسیدم : می آی ؟

گفتی :بععععععععععله !!!

دلم خیلی تنگ نشده بود ولی بدم نمی اومد بیای

از اون طرف هم دلم نمی اومد تو اون شرایط بیای

راستشم بخوای باورم نشد که میای

در کمال ناباوری از راه دور برای گردش شبانه سگها اومدی

نه به اصرار من

به خواست خودت

واقعا باورم نمی شد در همچین شرایطی به خاطر من بیای

از اون روز سالها گذشته ولی انگار دیروز بود

خوشحالم که لیاقت داشتن این روزها را داشتم

و امیدوارم داشته باشم

امروز تمام مدت اون روز جلوی چشمم تکرار می شد

گفتم بنویسمش شاید بد نباشه بقیه هم بخونن

البته تمام اون حس عشق   مهربانی و علاقه ای را که وجود داشته شاید نتونسته باشم تو کلمات بگنجونم

مهم اینه که وقتی آدم بخواد در هر شرایطی از هر فرصتی استفاده می کنه   :)

ولی واقعا شب زیبا و باورنکردنی ای بود...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 22:22  توسط غزاله   | 

پشت چراغ قرمز منتظر عبور عابرانم

آنها را می نگرم که می گذرند

زمان متوقف شده و آنها در جای خود ایستاده اند

احساس خفگی می کنم

ولی پایین کشیدن شیشه ماشین هم کمکی نمی کند

می دانم که این وضعیت گذراست

ولی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 20:16  توسط غزاله   | 

می دونی چیه؟

میخوام صادفانه باهات حرف بزنم

می خوام بدونی که دیگه می خوام عشق کنم

می خوام بدون دیدن نگاه تو تا می تونم زیبا برقصم

می خوام دوستش داشته باشم

می خوام فاصله ای رو که به خاطر تو به وجود آوردم از بین ببرم

و زندگی رویایی ام را که لیاقتش را دارم تحقق ببخشم

آره هیچ وقت اینقدر جسارت نداشتم

ولی حالا می دونم که منم می تونم زندگی کنم

با ماهی ها حرف بزنم

روی ابرها برقصم

شعر پروانه را از بهر کنم

و بگویم آسمان مال من است ...

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 22:59  توسط غزاله   | 

فردا آخرین روز نمایشگاه است

شاید من نباید بگم ولی دوستانی که مایل هستند و هنوز نیومدن

فردا رو از دست ندن...

به تو ترافیک و شلوغی اومدنش می ارزه    :)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 20:56  توسط غزاله   |