یاد اولین دیدارمان افتادم
راستی چند سال پیش بود؟
خجالت کشیدم جلو تو بلال بخورم و هنوز نخورده ام
و امروز فهمیدم که دلم می خواهد با هم بریم و بخوریم
می بینی روزها به چه سرعتی می گذرن؟
جالبه ...
هیچ اون شب فکرشو می کردی همه نغمه های آسمون
از اون به بعد برای ما زده بشه؟
ماهی ها برامون به رقص در بیان و هر صبح با آوای عشق
بیدار بشیم؟؟؟
شکر شکر شکر
مجنون تو
ایستاده ایم در چرخش روزگار و با نوای آسمان هم آواییم
با قناری ترانه شادی سر می دهیم
و به لطافت نم نم باران یکدیگر را سیر آب میکنیم
جو گیر نیستیم و به شکرانه داشتن لیاقت این عشق در سجده ایم
عشق می ورزیم و وفا داریم به حرفهای نگفته و سند امضا نشده
مهربانم
در این روزگار صدای چشم حسادت را می شنوم
جای پای کسان را می بینم
سنگینی گرمداران را حس می کنم
ولی همه و همه با یک تبسم عشق تو نوازش نگاهت
لمس مهربانی ات هیچ و هیچ و هیچ است
بیا نگاه کنیم و در هم غرق شویم وقتی که ترانه باد و باران در لابه لای
برگ درختان برای ما سرود عشق می خواند و برای هم یگانه ترینیم
...
مجنون تو
ما سهم هم از انتخابمان هستیم و چه زیباست که با تمام کر بودنمان
این چنین صاف و یکدست در جریان شگفت انگیز هستی می رویم
در حالی که بیشتر و بیشتر یکی می شویم
همه چیز در اطراف ما وجود دارد و ما حد هم هستیم
جان هم عشق هم شور هم و خلاصه هیچ کدام هیچ نیستیم
نوشته هایم را ننوشته تو می دانی
گفته هایم را نگفته می خوانی
قبل از نیازم بی نیازم می سازی
زیباترین ترانه هستی را در تو یافته ام ای ودود
مجنون تو
از کجا برایت گویم ؟
از دیروزمان یا امروز؟
از دوریمان یا نزدیکی ؟
از سخنانمان یا سکوت ؟
از صدای تحسین چکاوک که امروز شنیدم ؟
پازل تابلو زندگیمان را دارم می چسبانم
صدای قدمهایت را می شنوم و نوازشت را احساس می کنم
مهربان یگانه ام
زیباترین حیات را در کنارت دارم تجربه می کنم
و صادقانه ترین عشقها را هدیه می کنیم
مهربانم صدای آواز عشقمان تا هفتم آسمان رسیده
و ملایک در جشن اند
...
مجنون تو
اینبار برای تو نمی نویسم
برای آن عزیزی می نویسم که بعد از نه سال که به سرزمینش رفته
همچنان همراهم است
بخشش می خواهم
برای زمان هاییکه ازت دور شدم
برای شبها یی که صدایت نکردم تا بوسه بر پیشانی ام زنی
برای اینکه مواظب شمعدانی ها نبودم و خشک شدند
برای اینکه دیر به دیر به دیدارت می آیم
برای اینکه نمی خندم
برای اینکه اون شب پیشت نماندم
برای اینکه کتابت را با اولین حقوقم چاپ نکردم
...
یگانه مهر وصفا همچنان منتظرت هستم در خواب وبیداری
منو ببخش و همچنان اون دختر کوچولو رو دوست داشته باش و تنها نذار
مدتهاس که می گن بزرگ شده و واسه خودش خانمی شده
ولی هنوز شیشه دلش نازکه زود می شکنه
هنوز ساده باور می کنه
هنوز حیوونا رو دوست داره
و به گربه ها غذا میده
راستی بازم ماهی دارم
...
حتما می دونی که عاشقه
می دونم که خوشحالی و مواظبشی
حق داری همیشه دوست داشتی همه چیز و خودم برات تعریف کنم
می دونم مدتی بی وفا شدم
تو تنها م نذار سنگینه بارم
...
نوه کوچولوت
با همه اتفاقات همچنان نوازشت می کنم تا آسوده بخوابی
همچنان بوسه بر دستانت می زنم تا خستگی رخت بر بندد
دیروز چمدانم را بستم تا برگردم به راهی که از آن آمدم
دیروز پشت پنجره دیده به راهت ماندم تا باز آیی
دیروز شکستم و با نگاه گرم تو ذوب شدم
دیروز گریستم و نوازش کردم بوسیدم خواهش کردم
دیروز ...
آری گذشت و حالا چمدانم را دوباره خالی کرده ام و آسوده بر صندلی ننویی تاب می خورم
شال سبز را می بافم
پیکر ماهی دیگر را می تراشم و قلم بر کاغذ می گذارم
تا زمانی که تو یگانه همراهمی یارمی و همچنان عشق می ورزیم
کار را کوتاه کن و بازگرد که چشم به راهی در خانه داری
...
مجنون تو
امشب می خوام ازت بپرسم بپرسم و بپرسم
می دونی چرا اولین دفعه باهات حرف زدم؟
می دونی چرا از کارم استفا دادم؟
می دونی چرا با کسی که نباید کار کردم ؟
می دونی چرا به تو افتخار کردم؟
می دونی چرا مریض شدم ؟
می دونی چرا میرم کلاس ؟
می دونی چرا باهات قهر کردم ؟
می دونی چرا به همه چیز می خندم ؟
می دونی چرا همیشه چشم به راهتم ؟
اصلا می دونی چرا عاشقتم ؟؟؟
جواب کدومش و می دونی؟
اینم بدون که هر چقدر هم عارفانه قدم بر داریم
همچنان یک انسانیم و با انسانها داریم زندگی می کنیم
با هاشون نفس می کشیم حرف می زنیم
می رقصیم قدم می زنیم
و مهمتر از همه عشق می ورزیم
...
مجنون تو
با اینکه با خود عهد بسته ام جز عشق و زیبایی چیزی
نبینم نگویم ننویسم
ولی گاهی فشار ناگفته ها نادیده ها و ناشنیده ها را طاقتم نیست
فشاری که جز جز وجودم را زخمی می کند
فشاری که هر کسی مرهمش را همراه نیاورده
و فقط در دستان و نگاه پر عشق تو می تواند تسلی یابد
من گله ای ندارم شکایتی هم ندارم
بهانه ای هم برای بودن یا نبودن ندارم
از هر دو دنیا فقط و فقط عشق تو همراه من است
پس این را ارزانی ام دان و بگذار آسوده این چند دم را سپری کنم
می دونی الان قلبم پر از درد چشمم پر از اشک و دستانم خالی تر از همیشه
تنها امیدم به لحظه ای که در آغوشم می گیری و می گی که برگشتی از راه دور
...
مجنون تو
دیشب سر بر بالینت نهادم و دلتنگی را که مدتها بود همراه داشتم
پایان دادیم
با اینکه مدتهاست یکی شده ایم
عشق می ورزیم و در کنارت آزاد و عاشقم
ولی بار سنگینی را بر دوش داشتم
دیروز ساعتی خواب خوش را ارزانی ام داشتی
و شب در پناه دستانت با کلمات سرشار از اعتمادت
باری دیگر اطمینان و خوشبختی را به آسمان عشقمان فرا خواندی
...
مجنون تو