این را بدان این ماشین که دو سال شاید هم بیشتر از عمرش گذشته
با قاطعیت برای عشقمان تا زمانی که تو از ماشینهای مد روز خسته شوی
و قدرش را بیشتر بدانی و واقعا دلت هوایش را کند
در کوچه وفای تو پارک کرده تا آن روز با دستان مهربان تو تعمیر شود
تو اولین و تنها کس نبودی تو را کورکورانه ندیده ام تو تنها نفس گرم این ماشین هستی
تو را نمی دانم ولی می دانم که این ماشین به هر قیمتی و راحتی به هر کسی اجازه
حتی نگاهی تحسین کننده نمی دهد
و به این ایمان دارم که وقتی برای دلی اجازه صادر شد بی حکمت نیست و باید بهایش را پرداخت
برایش جان داد و تا آخرین نفس ایستاد
و از تمامی عواملی که باعث سرعت این روند می شوند صمیمانه سپاسگزارم
به دنبال شاهنامه زندگیمان می گردم در کمدهای خاک گرفته
به دنبال غزل عشقمان مهر کلماتمان می گردم
غصه ای برای من نخور من با خوشی تو خوش هستم هر چند هنوز عادت نکرده ام
نور چراغ ماشینهای دیگر را در کوچه وفایت ببینم و نورشان چشمم را آزار می دهد
با اینکه می دانم همه برای عیان شدن عشقمان است
و تو آشناترین غریبه ای هستی که معنا دارد
ولی از همه جالبتر برایم ترس توست
تو که خود می دانی به کدام سو جذب می شوی و ترمزهای ناگهانی ات ...
و بدان همه به تو نخواهند گفت بیا...
مجنون تو
از من پرسیدی بهترین روز زندگی ام کی بوده...
تاریخ را گفتم و پرسیدی چرا
چرایش را حال برایت می گویم
آن روز شروع روزهای خوب زندگی من بود
ان روز کسی اجازه ورود به قلبم را خواست که تا اخر دنیا جانم شده
کسی که دروغ نمی گوید که بزرگانی مهمانش هستند ولی ...
کسی که با دل دیگران یه قل دو قل بازی نمی کند
کسی که مهربان ترین دستها را دارد
کسی که تمام هستی اش را برای یار یگانه اش گذاشته است
کسی که بزرگترین خلافش سفر است
و خلاصه کسی که بهش اعتماد دارم یگانه ام است و می پرستمش به خاطر تمام بدیهایش
پس پیدا کن آن عشق را و بر آن زیبا سجده کن
...
مجنون تو
یک روز بی نظیر را با نوازش کلام تو آغاز کردم
احساس عجیبی دارم
هم شادم هم دلگیرم
هم می خندم هم بغض دارم
چرایش را هم می دانم
به خاطر ناگفته هایمان است به خاطر ...
مهم نیست
خوشحالم که آمدی و همچنان یاری دستان مهربان نگاه مشتاق و نوازش صدایت را دارم
و آوای پر طنین عشق بر شادی کاشانه مان می افزاید
و چون روز اول یکی و یگانه هستیم
...
مجنون تو
من خوبم و اینجا همه ...
پدر از درد به خود می پیچد و مادر اشک می ریزد
بغضی گلویم را فشار می دهد که جز دستان مهربان تو برایش آرامشی نیست
سفرهای تو برای من مساوی انجام کلیه کارهای عقت افتاده ایست
که در زمان با هم بودنمان دلم نمی آید انجام دهم
و این بار بار خانواده را هم بر دوش دارم
منتظرم چلچه سحرگاهان پیغام آمدنت را برایم بیاورد
تا در مسیر برایت آغوشم را بگشایم و ترانه عشق را در چشمانت مرور کنم
که هیچ کلامی آرامش با تو بودن را ندارد
بی صبرانه چشم براهت هستم
...
مجنون تو
خدا گفت: زمين سردش است. چه کسي مي تواند زمين را گرم کند؟
ليلي گفت: من.
خدا شعله اي به او داد. ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت.
سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلي هم.
خدا گفت: شعله را خرج کن. زمينم را به آتش بکش.
ليلي خودش را به آتش کشيد. خدا سوختنش را تماشا مي کرد.
ليلي گر مي گرفت. خدا حظ مي کرد.
ليلي مي ترسيد. مي ترسيد آتش اش تمام شود.
مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلي شد.
آتش زبانه کشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد.
خدا گفت: اگر ليلي نبود، زمين من هميشه سردش بود.
◄ ليلي، تشنه تر شد
ليلي گفت: امانتي ات زيادي داغ است. زيادي تند است.
خاکستر ليلي هم دارد مي سوزد، امانتي ات را پس مي گيري؟
خدا گفت: خاکسترت را دوست دارم، خاکسترت را پس مي گيرم.
ليلي گفت: کاش مادر مي شدم، مجنون بچه اش را بغل مي کرد.
خدا گفت: مادري بهانه عشق است، بهانه سوختن؛ تو بي بهانه عاشقي، تو بي بهانه مي سوزي.
ليلي گفت: دلم زندگي مي خواهد، ساده، بي تاب، بي تب.
خدا گفت: اما من تب و تابم، بي من مي ميري...
ليلي گفت: پايان قصه ام زيادي غم انگيز است، مرگ من، مرگ مجنون،
پايان قصه ام را عوض مي کني؟
خدا گفت: پايان قصه ات اشک است. اشک درياست؛
دريا تشنگي است و من آبم، تشنگي و آب. پاياني از اين قشنگتر بلدي؟
ليلي گريه کرد. ليلي تشنه تر شد.
خدا خنديد.
◄ ليلي، پروانه خدا
شمع بود، اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.
شمعي که کوچک بود و کم، براي سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمين پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعي بايد دور، شمعي که نسوزد، شمعي که بماند.
پروانه اي که به شمع نزديک مي سوزد، عاشق نيست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه مي خواست. ليلي، پروانه اش شد.
بال پروانه هاي کوچک زود مي سوزد، زيرا شمع ها، زيادي نزديکند.
بال ليلي هرگز نمي سوزد. ليلي پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمي سوزد.
ليلي تا ابد زير خنکاي شمع خدا مي رقصد.
◄ ليلي، نام ديگر آزادي
دنيا که شروع شد زنجير نداشت، خدا دنياي بي زنجير آفريد. آدم بود که زنجير را ساخت، شيطان کمکش کرد.
دل، زنجير شد، زن، زنجير شد. دنيا پر از زنجير شد و آدم ها همه ديوانه زنجيري!
خدا دنيا را بي زنجير مي خواست. نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.
امتحان آدم همين جا بود. دستهاي شيطان از زنجير پر بود.
خدا گفت: زنجيرهايتان را پاره کنيد. شايد نام زنجير شما عشق باشد.
يک نفر زنجيرهايش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري. اين نام را شيطان بر او گذاشت.
شيطان آدم را در زنجير مي خواست.
ليلي، مجنون را بي زنجير مي خواست.
ليلي مي دانست خدا چه مي خواهد.
ليلي کمک کرد تا مجنون زنجيرش را پاره کند.
ليلي زنجير نبود. ليلي نمي خواست زنجير باشد.
ليلي ماند. زيرا ليلي نام ديگر آزادي است.
◄ ليلي، رفتن است
خدا گفت: ليلي يک ماجراست، ماجرايي آکنده از من.
ماجرايي که بايد بسازيش.
شيطان گفت: تنها يک اتفاق است. بنشين تا بيفتد.
آنان که حرف شيطان را باور کردند، نشستند
و ليلي هيچ گاه اتفاق نيفتاد.
مجنون اما بلند شد، رفت تا ليلي را بسازد.
خدا گفت: ليلي درد است. درد زادني نو. تولدي به دست خويشتن.
شيطان گفت: آسودگي ست. خيالي ست خوش.
خدا گفت: ليلي، رفتن است. عبور است و رد شدن.
شيطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.
خدا گفت: ليلي جستجوست. ليلي نرسيدن است و بخشيدن.
شيطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.
خدا گفت: ليلي سخت است. دير است و دور از دست.
شيطان گفت: ساده است. همين جايي و دم دست.
و دنيا پر شد از ليلي هاي زود. ليلي هاي ساده اينجايي.
ليلي هاي نزديک لحظه اي.
خدا گفت: ليلي زندگي ست. زيستني از نوعي ديگر.
ليلي جاودانگي شد و شيطان ديگر نبود.
مجنون، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست که ليلي تا ابد طول مي کشد.
◄ شيطان از انتشار ليلي مي ترسد
خدا به شيطان گفت: ليلي را سجده کن. شيطان غرور داشت، سجده نکرد.
گفت: من از آتشم و ليلي گل است.
خدا گفت: سجده کن، زيرا که من چنين مي خواهم.
شيطان سجده نکرد. سرکشي کرد و رانده شد؛ و کينه ليلي را به دل گرفت.
شيطان قسم خورد که ليلي را بي آبرو کند و تا واپسين روز حيات، فرصت خواست. خدا مهلتش داد.
اما گفت: نمي تواني، هرگز نمي تواني. ليلي دردانه من است. قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
گمراهي اش را نمي تواني حتي تا واپسين روز حيات.
شيطان مي داند ليلي همان است که از فرشته بالاتر مي رود.
و مي کوشد بال ليلي را زخمي کند. عمريست شيطان گرداگرد ليلي مي گردد.
دستهايش پر از حقارت و وسوسه است.
او بدنامي ليلي را مي خواهد. بهانه بودنش تنها همين است.
مي خواهد قصه ليلي را به بي راهه کشد.
نام ليلي، رنج شيطان است. شيطان از انتشار ليلي مي ترسد.
ليلي عشق است و شيطان از عشق واهمه دارد.
◄ اسب سرکش در سينه ليلي
ليلي گفت: موهايم مشکي ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج، دلت توي حلقه هاي موي من است.
نمي خواهي دلت را آزاد کني؟ نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟
مجنون دست کشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم، گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم. دلم را هم.
ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين،
نمي خواهي عکست را توي جام عسل ببيني؟ شيريني ليلي را؟
مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است،
تلخ. تلخي مجنون را تاب مي آوري؟
ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است.
خرما طعم تنهايي ات را عوض مي کند. نمي خواهي خرما بچيني؟
مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
ليلي گفت: دستهايم پل است. پلي که مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنکه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد.
ليلي گفت: قلبم اسب سرکش عربي ست. بي سوار و بي افسار. عنانش را خدا بريده،
اين اسب را با خودت مي بري؟
مجنون هيچ نگفت. ليلي که نگاه کرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن.
ليلي دست بر سينه اش گذاشت، صداي تاختن مي آمد.
◄ ليلي، زير درخت انار
ليلي زير درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناري هزارتا دانه داشت.
دانه ها عاشق بودند، دانه ها توي انار جا نمي شدند.
انار کوچک بود. دانه ها ترکيدند. انار ترک برداشت.
خون انار روي دست ليلي چکيد.
ليلي انار ترک خورده را از شاخه چيد.
مجنون به ليلي اش رسيد.
خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود.
کافي است انار دلت ترک بخورد.
◄ ليلي، نام تمام دختران زمين است
خدا مشتي خاک برگرفت. مي خواست ليلي را بسازد،
از خود در او دميد. و ليلي پيش از آنکه با خبر شود، عاشق شد.
سالياني ست که ليلي عشق مي ورزد. ليلي بايد عاشق باشد.
زيرا خدا در او دميده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق مي شود.
ليلي نام تمام دختران زمين است؛ نام ديگر انسان.
خدا گفت: به دنيايتان مي آورم تا عاشق شويد.
آزمونتان تنها همين است: عشق. و هر که عاشق تر آمد،
نزديکتر است. پس نزديکتر آييد، نزديکتر.
عشق، کمند من است. کمندي که شما را پيش من مي آورد. کمندم را بگيريد.
و ليلي کمند خدا را گرفت.
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من.
با من گفتگو کنيد.
و ليلي تمام کلمه هايش را به خدا داد. ليلي هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتي خاک را بدل به نور مي کند.
و ليلي مشتي نور شد در دستان خداوند.
عزیزترین
می خواهم از غریبه ای آشنا بنویسم
از روزی هم سیاه هم سفید
از دلتنگی و خوشحالی
از روزی که نفس را دیوارها گرفته بود و هر حرکتی فریاد بود
نزدیکتر از هر نفسیم و دورتر از هر غریبه ای
تو تنها نغمه آشنای زندگی ام هستی که خوب و بد برایش معنا ندارد
جبهه ای نیست ...
هر واکنشمان اثری غریزی ست به نادانسته هامان
ولی همه چیز در لحظه حل می شود و باز ما می مانیم و هم صدایی دل
ما می مانیم و نوازش نگاه و لمس لحظه ها
امروز بوییدمت نوازشت کردم بوسیدمت
و با هر ترانه دانه باران چرخ زدیم و تا دیدار سپیده رقصیدیم
یادآورت می شوم که چشم به راهی صبور ولی خسته داری
یادآورت می شوم غریبه ای آشنا همچنان دوستت دارد
یادآورت می شوم دلی برای آمدنت می تپد
و می خواهم مراقب یکدانه مسافرم باشی که امانتی یکدانه است
...
مجنون تو
چشمانم را بسته ام و تدارک سفرت را می بینم
چمدانت را می بندم و بوسه را بدرقه راهت می سازم
و بر گلیم دم در چشم براه بازگشتت می مانم
در زمزمه نوازش دستان تو به حرفهای نگفته ات را می خوانم
...
مجنون تو
فرایم خوان تا باری دیگر به عرش هفتم آسمان قدم نهیم
در رقص ملائک تا نهایت آسمان پرواز کنیم
و بر شادی ماهی ها بیفزاییم
تو را دوست دارم بی هیچ دلیلی
تو را می پرستمت بی هیچ بهانه ای
به دیدارم بیا...
وعده دیدارمان در پیچ کوچه سار آشنایی
پای آخرین درخت مجنون تنهایی
در شب چهلم عاشقی
چشم براهت خواهم بود
...
مجنون تو
این بار برای تو می نویسم و تو را می خوانم
صدایم را می شنوی؟
وقت شنیدنم را داری؟
اصلا مرا به یاد داری؟
من من من نمی دانم کیستم از کجایم
فقط می دانم در خواستی دارم
ما را در راه امتحان بیش از این قرار مده
عشقمان را همچنان روشن دار
به من قدرتی ده تا با تمام وجود عشق را نثارش کنم
و در بادها شکسته نشوم
خدایا صدایم را بشنو ...
بنده تو
پرسان مباش حال من خوب است
شبهایی از سایه ها ترسیدم و با هراس چشم گشودم
و از آرامش تو آسوده چشم بر هم گذاشتم
بیا قولی بدهیم
بی خبر به سراغ شفاف ترین خاطره
نزدیکترین احساس تنها مانده
نرمترین بوسه جا مانده برویم
و شبی را برای هم به خاطر هم و به یاد همین لحظه باز گشت بگذرانیم
الان زمان رسیدن ما بهم است
چه زود و چه دیر است
...
مجنون تو
خوابم تعبیر شد ولی با این تفاوت که دیگرانی وجود نداشتند
خودمان بودیم و تدارک مهمانی ...
سبزی پاک کردن
گوشت خورد کردن
تخت خواب مرتب کردن
...
به کلامت دستانت نگاهت نوازش و آغوشت احتیاج دارم
تا بار دیگه در هوای نفس تو آسوده بخوابم بی هیچ کابوسی
بیشتر با من سخن بگو تا آهنگ صدایت لالایی آرامش زندگی ام باشد
مهربان صدایم کن...
مجنون تو