تبليغاتX
گفتنی های ناگفته در سکوت
بیا بیا که نگارت شده ام بیا
یکی بود یکی نبود

زیر گنبد کبود...

 

روزی روزگاری یه مردی بود که یه 40 یا 50 سالی از عمرش گذشته بود ولی هنوز زن نگرفته بود.

 

یه روز که ایستاده بود جلوی آینه و داشت به جمال شخص شخیص خودش نگاه میکرد، توجهش به کله مبارکش جلب شد و دید که موهاش یه خط در میون سفید شدند.

 تا موی سفید رو توی آینه دید آهی بلند از ته دل کشید و گفت ای دل غافل، پسر دارم پیر میشم و هنوز زن نگرفتم. همه دوستای هم سن و سال من نوه و نتیجه هاشون هم دارن دور و برشون میپلکند و اونوقت من هنوز عزب موندم . باید دست به کار بشم و برای خودم آستین بالا بزنم.

 

خلاصه از اونجایی که چیزی که کمه شوهره، این آقا به راحتی تونست دو تا زن بگیره !! یکی جوون و اون یکی میون سال و جا افتاده.

 

 صبح به صبح وقتی آقا تشریف شریفشون رو میخواستن از خون ببرن بیرون، دو تا سرکار علیه تشریف می آوردند و موهای آقا رو شونه میزدند.

 زن جوون در طول شونه کردن سر آقا، چند تایی از موهای سفیدش رو میکند، تا آقا جوون تر به نظر بیاد!

 زن پیر هم چند تایی از موهای سیاهش رو میکند تا آقا بیشتر به سن و سال حاج خانوم بیاد!

 

خلاصه هر روز صبح ماجرا همین بود، تا این که یه روز کله مبارک آقا طاس طاس عین لامپ مهتابی شد.

 آقا یه نگاه به خودش توی آینه انداخت و خندید و به زنهاش گفت: شما با این کار یه درس بزرگ به من دادین و اون این بود که دیگه به فکر زن سوم نباشم، چون که اونم مثل شما از من میخواد اون طور زندگی کنم که اون میخواد نه اون طوری که من خودم مایلم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 15:20  توسط غزاله   | 

ای دلستان

           سخنهای نهان دارم

نمی دانم خواندی    شنیدی       دیدی     در اشک گرمم یا آه سردم

در زیر سقف آسمان همه شب مدح و ثنایت را به جا می آورم

در زیر نور ستارگان مستانه نوازشت می کنم

و به شکرانه داشتن لیاقت عشقت جان را فدا می کنم

ای مهربان امروزمان از صبر ماست

پس مردانه تا آخرین قطره جان دوستت خواهم داشت

                                                                 مجنون تو

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 20:43  توسط غزاله   | 

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود ...

 


روزی روزگاری یه قورباغه نشسته بود روی برگ و داشت برای خودش آواز های قشنگ قشنگ (البته به نظر مامانش) میخوند. همینطور که داشت قور قور میکرد و خوش بود یه دفعه چشمش افتاد به یه گاو که اومده بود لب برکه تا آب بخوره. هیبت گاوه چنان گرفتش که آرزو کرد کاشکی اندازه اون باشه، برای همین خودش رو باد کرد و باد کرد.

 

 خواهرش که نشسته بود روی یه برگ دیگه (و احتمالا داشت به شوهر آیندش که سوار بر یه گل نیلوفر سفید آخرین سیستم و با سه تا کلید خونه و ماشین و مغازه به طرفش میومد فکر میکرد) یه دفعه چشمش به برادرش افتاد و بهش گفت: وا تو داری چی کار میکنی؟

 

 دادشش بهش گفت میخوام اندازه اون گاوه بشم. بعد با انگشت به طرف گاوه اشاره کرد. بعد از خواهرش پرسید: نظرت چیه الآن اندازش شدم؟

 خواهرش گفت: نه هنوز.

 قورباغه باز هم خودش رو باد کرد. به خواهرش گفت: حالا چطور؟

 خواهرش بازم گفت: نه.

 و این ماجرا اینقدر ادامه یافت و قورباغه انقدر خودش رو باد کرد و باد کرد و باد کرد تا ترکید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 13:22  توسط غزاله   | 

يكي بود يكي نبود

زير گنبد كبود...

 

روزي روزگاري خدا همه حيوونها رو جمع كرد و بهشون گفت: من امروز ميخوام عيب و ايراداي قيافه هاي شما رو بر طرف كنم. پس هر كدمتون بياد جلو و ايراد قيافشو بگه.

 

براي شروع ميمون بهترين انتخاب بود. ميمون اومد جلو و خدا بهش گفت:خوب آقا ميمونه تو ميخواي چه شكلي باشي؟

ميمون گفت: من همينطور كه هستم خوبم. اصلا مگه كسي به خوشگلي من تو اين دنيا پيدا ميشه؟ قيافه ي من هيچ عيب و ايرادي نداره هركي هم كه بگه من زشتم، چشماش زشت ميبينه. ولي من دلم به حال اين رفيقم خرس ميسوزه. اون بد بخت خيلي زشت و كريه المنظره.

 

خدا به خرس گفت:خوب آقا خرسه تو فكر ميكني ايراد قيافه ات چيه؟

خرسه گفت:من؟ وا ... خاك بر سرم. من به اين خوشگلي، اصلا دلت مياد؟ ولي همسايه من يه فيله كه خيلي خيلي زشته. خدايا تو قيافه ي اون رو درست كن و با قيافه من كاري نداشته باش.

 

 خدا رو كرد به فيل و بهش گفت آقا فيله ميخواي باهات چيكار كنم كه خوشگلتر بشي؟ ميخواي دمت رو بلندتر كنم يا گوشهات رو كوچيكتر كنم؟

 فيله گفت: نه نه نه نه نه.... من به اين خوشگلي مگه چمه؟ اصلا نميخوام عوض شم. وقتي نهنگ به اين بزرگيه، يا پشه اينقدر كوچيكه چراميخواي قيافه من رو تغيير بدي؟ برو و اونها رو عوض كن.

 

خدا وقتي كه ديد كه همه از هم ايراد گرفتن ولي خودشون رو خوب و كامل ديدن، اجازه ترخيص همه رو صادر كرد و همه رفتن سر خونه و زندگيهاشون.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13:16  توسط غزاله   | 

یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود …

 


روزی روزگاری پرستویی بود که خیلی سرش میشد (شایدم ادعاش می شد که خیلی سرش میشه.)

 

یه روز که داشت پرواز میکرد، دید یه کشاورز داره توی مزرعه بذر کتون می پاشه. تند برگشت به جنگل و یه فراخون عمومی برای همه پرنده ها به راه انداخت. وقتی همه پرنده ها جمع شدن، بهشون گفت: باید همه ی ما با هم بریم و این تخم ها رو بخوریم، چون این تخمها محصولی رو به بار میاره که مایه بدبختی ما میشه.
پرنده ها بهش خندیدن و گفتن: برو بابا خل شدی، کی میتونه این همه تخم رو بخوره؟ بی خیال بابا شب خیلی سنگین خوردی خواب نما شدی.

 

چند وقتی گذشت. پرنده ها به کار خودشون مشغول بودن که پرستو باز هم یه بارعام داد.
همه رفتن و گفتن: بسم ا… دوباره چی شده؟
پرستو گفت: تخم ها داره از خاک میزنه بیرون، بیاین تا دیر نشده بریم و اونها رو از خاک بکشیم بیرون.
پرنده ها باز هم به پرستو خندیدن و محلش نذاشتن .

 

باز هم گذشت. دوباره پرستو همه رو جمع کرد و گفت: تموم تخم ها سبز و بلند شده، بیاین بریم تا دیر نشده اون ها رو از کمر قطع کنیم.
پرنده ها باز هم به سر تا پای هیکل پرستو خندیدن و مسخره اش کردن.

 

محصول روز به روز بلند و بلند تر شد و بالاخره یه روز اومد که محصولات رو درو کردند. اونها رو بافتن و باهاش تور و دام درست کردن و پرنده ها بودند که یکی یکی تو این دامها گرفتار می شدند و راهی قفس یا دیگ آشپزخونه میشدند.

     .... این بار پرستو بود که به پرند ها میخندید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 16:40  توسط غزاله   | 

ای جان جانان

           مدتی در نوشتن درنگ کردم تا شایدحق را بتوانم ادا کنم

            همه شب بر بالینت تا سپیده دم قصه خواهم گفت از روزگاران خوش

روزگارمان گواه عشق ماست و دلیلی ست پاک و واضح همچو پرتو آفتاب

پس سر نگه می دارم و جز با محرمان لب به سخن نمی گشایم

...

                                                                بر این در هم تویی ای دلستان

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 17:37  توسط غزاله   | 

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد

يا تن رسد به جانان يا جان ز تن درآيد

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 19:44  توسط غزاله   | 

جان شیرین      دلدار من

             شب هنگام را با طنین تند نفسهایت به سر کردم

و سپیده دم را با نوازش باد صبا و پیغام دل انگیزش چشم بر روی هم گشودیم

و روز را در کنار نوای باران به رقص در آمدیم

و در شادی ماهی ها سهیم شده ایم

و بی هیچ بهانه ای به تشنگی پونه پاسخ دادیم

هر دم سجده شکر به جا می آورم که یگانه یارم     غریب آشنایم

در هر صبحدم زیبایی لبخند    نوازش نگاه و لمس ثانیه ها را نثارم می کند

و لیاقت نگهداری این امانت را خداوندگارمان به ما عطا کرده

...

                                                     مجنون تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 21:43  توسط غزاله   | 

خداوندگارم

            از زیادی سخن توان گفتنم نیست

            از زیادی فشار توان فریادم نیست

می خواهم همچو کودکی سر به تو فرو برم از هیاهوی عشق

می خواهم خود را مشغول بازی کنم و دیگران دیوانه ام خوانند

همه هستی ام را در طلب تو پرداخته ام

و در ازای آن دلی پر عشق دارم که بهایش بسیار است

ولی نه بر هر گذری

 که آن را جایی دگر راه نیست

...

                                            مجنون تو

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 14:3  توسط غزاله   |