به شکرانه حضورت لقمه را بر خود بسته ام
به شکرانه حضورت سجده بر خاک قدمهایت گذاشته ام
به کبوتر خبر پرواز را داده ام
به گوش ماهی ها پیام عشق را رسانده ام
و به اقاقی لبخندت را نشان داده ام
با آنی که ارزانی ام داشته ای نشان لیاقتی که بر پیشانی ام گذاشته ای
مرا تا هشتم آسمان با خود همراه کرده ای
مهربانم
نازنینم
عشقم
بوسه ای بر بال عشقت می زنم و آغوشم را برای پاکی وجودت می گشایم
همراهت خواهم ماند ...
مجنون تو
امروز مرا خواندی با آوایی دلنشین
می خواهم بخوانیم با آوایی بس رساتر بلندتر تا همه مردمان بدانند یگانه ام می خواندم
می خواهم بخوانیم با کلامت با صدای دلنوازت تا بدانم بیدارم
می خواهم بخوانیم با تمام نیازت تا بدانم لیاقت دارم
می خواهم بخوانیم برای همیشه تا سجده به جا آورم
امروز آوای دلت را شنیدم ولی توان پاسخم نبود
پس دگر باره بخوانم تا به جا آورم آنچه در توانم است
...
هر چه خواهی نامم
دستان سبزمان را به شکرانه عطایت افراشته ایم
و بر حریر آسمانت سجده شکر به جا می آوریم
خداوندگارا
صدایم را شنو
بر کوچه سار شب قدم می زنم و هر نفسم او را می خواند که در هر نوازشش
گل امیدی روییده و در هر برق نگاهش نیازی فریاد می زند
در هر نفسش ترانه عشق جاریست
همنواتر از همیشه زیر سقف آسمان سر بر بالیتش می گذارم
و تا طلوع اقاقی دیده بر رخسارش می نشانم
با چلچله چکاوک به شکرانه طلوعی دیگر با نگاهی نوازش لحظه را آغاز می کنیم
....
هر آنچه تو گویی