در کنار آرزوی همیشگی
در کنار این آرامش و طوفان
در کنار تو نشسته ام
بسیار دورتر از دید ماهی کوچک دریاها
در کنار دریایی که سیاه می خوانندش...
چرا ؟ نمی دانم...
شاید چون آن مرد را با صورت سیاه پس فرستاد
شاید چون که گریه آن زن را ندید
شاید چون که صدای فریادش را نشنید
بهرحال به آن گویند سیاه و من آن را تو می خوانم
که هنوز در پشت این آرامش طوفانت مرا غرق می کند
سیاه وکبودم می کند و فریاد بی صدایم را نمی شنوی...
بیا تا برایم شنیدنی ها را گویی
بیا تا نغمه ای برایم خوانی
حالا که ساعتمان یکی شدست
حالا که همسفر هستیم
حالا که دست آسمان نوازشمان می کند
حالا که با بوسه اقاقی بیدار می شویم
و تشنگی پونه را پاسخ می دهیم
صدای دخترک کبریت فروش را می شنویم
سلامی از عشق به مادر بزرگ می دهیم
و می دانیم که همه و همه از برکت عشقمان است
بیا تا طلوعی تازه سر از سجده بر درگاهش برنداریم
بیا تا فریاد عشق برآوریم چرخ در چرخ مستانه پا در هفتم آسمان نهیم
بیا ...
مجنون تو
و حالا در این بیابان از ترس تنهایی عشقمان به بهانه ای کوچک
برای اثبات بودنمان به حریر نازک دل هم چنگ می زنیم
فریاد بر آسمان بر می آوریم
سایه ها را به دنبال نشانی از آهوی گم گشته بر هم می زنیم
ترس دارم از زمانی که دلی شکسته شود
ترس دارم از نگاهی که نشنود
ترس دارم از دستی که نوازش نکند
ترس دارم از قلبی که نبیند
ترس دارم از روزی نبخشمت...
همیشه یارم به آن باران سپیده دم سوگند که چشمانم به وجود تو روشن است
...
مجنون تو
قدم بر می دارم تا بگریزم از آشفتگی این عشق
ولی در هر قدم از هر طرف نقش نگاهت تمنای دستانت نوازش صدایت
واضح تر ورساتر از پیش هویدا می شود و با فریاد می خواندم
شرین جانم
ایمانم به تقدیر به صداقت به عشق و به هر چیزی که آن را نامی
چندین و چند برابر گشته ...
با اینکه با نیت دوری قدم برداشتم
با اینکه صدایت را خواستم ناشنیده انگارم
با اینکه سنگی در دل نگه داشتم
خوشحالم که با هر نفس یکدیگر را می خوانیم و چرخ در چرخ تا آن سوی بودن با یکدیگر می مانیم
مستانه شکرگزارم که خداوند هست و خداوند نیست قلم بر دست گرفته تا عشق ما را لیاقت ما را بر آسمانها و زمین بر بال فرشتگان حافظمان و در دفتر سرنوشت حک کند
مستانه سلامت می دهم ...
محنون تو
نشانی ام را جویا شدی ...
در همین نزدیکی در سایه بیدی مجنون چکاوکی لانه دارد
که با وزش هر نسیم نغمه خوان به کوچه وفا سرک می کشد
به آنجا که رسیدی پشت در شفافترین خاطره در کوچه آشنایمان
صدای آواز ماهی ها را می شنوی دو قدم آن طرفتر
کودکی نو پا فرایت می خواند و تا انتهای دروازه عشق همراهیت می کند
در گوشه ای زیر آسمان خدا در کنار بوته گل سرخ و رازقی دستی برای شنیدنت
دلی برای دیدنت و چشمی برای نوازشت به درگاه خداوندگار سر بر سجده نهاده
...
مجنون تو
دیروزی نه چندان دور دیروزی که نزدیکتر از امروز بود
شاید چند روز دیگر - نه - شاید یک ماه دیگر
با آواز اقاقی دست در دست هم تا سپیده دم رقصیدیم و در هر نوازش باد و باران چرخ زدیم
با طلوع صبح ماهی ها سلامی به بوته گل سرخ دادیم و
در هیاهوی این آشفته بازار سر مست و خراب تا پای سبزترین جویبار عشق قدم زدیم
و چه ساده و بی بهانه زندگی کردیم عشق ورزیدیم و همدیگر را دیدیم
و آیا چند روز دیگر یا ماه دیگر - دگر باره بی بهانه پاک و صادقانه نیاز را فریاد خواهیم زد؟
در نبض ثانیه ها تمنای هم را پاسخ خواهیم گفت ؟
ای بود ونبود زندگانیم
آوای لبیک گفتنت را با تمام وجود می شنوم
و تا زمان باقی ست رساتر از همیشه می گویم ....دوستت دارم
...
مجنون تو
خبر داری که در خانه دلم دیگر صدای آواز ماهی ها نمی پیچد؟
خبر داری که دلم برای نوای سحرگاهان تنگ است ؟
خبر داری که نقاشی دختر کبریت فروش نصفه مانده است؟
خبر داری که حوض نقره ای دلتنگ نگاه پر های و هوی توست؟
عزیز جانم
چگونه گویمت که دلم تنگ شده برای
رقص ماهی ها
نوازش نگاهت
سکوت قناری
و چلچله قاصدک
می دانم که می خوانیم با آوایی که کس را تاب شنیدنش نیست
ولی مهربان بدان که زانوانمان در مسیر رسیدنمان رنجورند و
تعجیل پسندیده
پس شب را نماز می گذارم
روز را دهان بر اطعام می بندم
سجده شکر به جا می آورم
و تا طلوع ستاره دیده بر رخسارت می نشانم
...
مجنون تو