همه ما نیاز به پرتو "نگاه " داریم و بر حسب نوعی نگاهی که در زندگی خواستار آنیم می توان ما را به چهار گروه تقسیم کرد .
نخستین گروه تعداد بیشماری از چشمان ناشناس را می طلبند به عبارت دیگر خواستار نگاه عموم مردمند .
در گروه دوم کسانی هستند که اگر در پرتو نگاه جمع کثیری از آشنایان نباشد هرگز نمی توانند زندگی کنند .این افراد بدون احساس خستگی مهمانی های عصرانه شام و ناهار می دهند . این ها خوشبخت تر از گروه اول هستند زیرا افراد گروه اول اگر مستمعین خود را از دست بدهند تصور می کنند که روشنایی در عرصه هستی آنان خاموش شده است . و این چیزی است که دیر یا زود تقریبا برای همه آنان اتفاق می افتد . اما اشخاص گروه دوم همیشه موفق می شوند برای خود نگاه هایی بدست آورند .
پس از آن گروه سوم است گروه کسانی که نیاز دارند در پرتو چشمان یار دلخواه خود زندگی کنند . وضع آنها به اندازه افراد گروه اول خطرناک است کافی است چشمان یار دلخواه بسته شود تا عرصه هستی آنها نیز در تاریکی فرو رود .
سرانجام گروه چهارم ( یعنی نادرترین گروه ) می آید . کسانی که در پرتو نگاه های خیالی موجودات غایب زندگی می کنند . افراد این گروه اغلب در رویا به سر می برند .
و ما در کدامیک جای داریم ؟؟؟
این گونه محیط ها برای اینه که هر کسی راهت و آزادانه بتونه نظر خودش رو بگه حتی شاید با اسم مستعار ولی نه اینکه با اسم و آدرس سایت شخصی دیگه ای هر مطلبی دوست داریم بنویسیم و برای همه ایجاد مزاحمت و دردسر کنیم...
واقعا خوشحالم که از طرف کس دیگه ای نمی شه بلاگ گذاشت وگرنه معلوم نبود چی می شد!!!
زیر آسمون هفت رنگ این شهر فرنگ یه کوچولویی بود که یه روزی از روزا که خیلی دلش گرفته بود با یه بزرگی آشنا می شه و اون بزرگ کوچولو رو باور می کنه و چون تو عمق خودش هم کوچولو بود ولی باید نقش خیلی بزرگا رو بازی می کرد کوچولو رو به خلوت خودش راه می ده اون دوست داشت توی گلها زندگی کنه ولی نمی دونست که گلها نمی تونن بزرگها رو تحمل کنن
همین طوری می گذزه تا اینکه کوچولو سعی می کنه اونم بزرگ بشه که زیادی ساده و بی تجربه به نظر نیاد ولی در حین بزرگ شدن یک دفعه متوجه می شه که بزرگ دیگه اونو راه نمی ده به تنهایی هاش و یه کوچولو یکم بزرگتر و پیدا کرده
کوچولو خیلی غصه می خوره ولی ناامید نمی شه و شروع می کنه به بزرگ شدن
بزرگ هم که می بینه کوچولو چه طوری داره تلاش می کنه سعی می کنه باز هم با کوچولو دوست بمونه خب اونم ته دلش کوچولو بود دوست داشت یکی دوستش داشته باشه و هواشو داشته باشه ولی از اون جایی که قرار بود بزرگ و غد و مغرور باشه باشه حاضر نمی شد باز هم کوچولو رو به خلوت خودش راه بده
کوچولو تمام تلاشش رو می کنه که به بزرگ نشون بده که چقدر پاک و صادقانه دوستش داره هنوز و تمام زندگیش رو می ده تا بتونه تو یه گل واسه بزرگ خونه درست کنه ولی از اون جایی که بزرگ سعی می کرد از کوچولویی و حساس بودن خودش فرار کنه هیچ وقت به خونه ای که اون براش ساخته بود کگاه نکرد تاره هر از گاهی کوچولو غصه ما رو از خودش می روند که بگه نمی خواد دیگه با اون دوست باشه ولی چون ته قلب هر دو تاشون یه دوست داشتن پاک بود باز همه دنیا دست به دست هم می داد تا به بهانه ای باز باهم باشن حتی یه وقتا کوچولو تصمیم می گرفت دیگه نباشه که بزرگ جای خالی اونو حس کنه و شاید غرور رو کنار بگذاره ولی باز هم دوری شون بیشتر از عمر یه گل طول نمی کشید
خلاصه اینکه کوچولو قصه ما داره ذره ذره آب و می شه و بزرگ می شه و چشم انتظاره و بزرگ قصه هم یواش یاش کوچولوییش بیشتر می شه و قصه ما همچنان ادامه داره و کلاغه هم یه روزی به خونش می رسه...
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست / طاقت بار فراق این همه ایامم نیست
گو همه شهر به جنگم به در آیند و خلاف / منکه درخلوت خاصم خبراز عامم نیست
به خدا و به سرا پای تو کز دوستیت / خبر از دشمن و اندیشه ز دشنامم نیست
دوستت دارم اگر لطف کنی گر نکنی / به دوچشم توکه چشم از تو به انعامم نیست
بازگشته ام به آغوش گرم تو به آشیان جاویدانم
ولی دلم تنگ است همچنان که گویی سالیان سال صدایت را نشنیده و دستان مهربانت را نبوسیده ام
ساعتها در کنار یکدیگر می خندیم و می خوانیم و می رقصیم
ولی دیده ام گریان است همچنان که گویی نادیده انگاریم و غریبه ای را در محفل ات جای داده ای
زمان در گذز است و ما پر از حرف و ساکت تر از همیشه
محکوم به سکوت
عهدی بسته ام باری را به امانت بر دوش دارم که توانم نیست
مهربان آرام جان سخنگو و فریاد بزن و بخوانم ...