Life is short, Break the rules, Forgive quickly, Kiss slowly, Love truly, Laugh uncontrollably, And never regret anything that made you smile. Life may not be the party we hoped for, but while we're here we should dance
امروز که دلم فرو ریخت
امروز که دستانم لرزید
امروز که شنیدم دیدم و غرق شدم
از آوای خیانت سکوت عشق ...
مهربانم ولی من به پاکی دستانت
به خواهش نگاهت
به صداقت نوازشت
ایمان دارم
نمی گذارم دشنه های این بیابان قصر عشقمان را نابود کند
با دستانم با ذره ذره وجودم آن را بنا کردم و همه جوره پاسدارش می مانم
و از تو ای یگانه ترینم می خواهم نیازم را نا گفته پاسخ گویی
و هر صبح نوای خواستنت را در گوشم زمزمه کنی
همچنان دوستت دارم
مجنون تو
می خوام بخندم نمی تونم
می خوام صدات کنم نمی تونم
می خوام بگم دلم تنگ شده نمی تونم
می خوام بگم دیگه نمی خوامت نمی تونم
می خوام داد بزنم نمی تونم
می خوام ساکت باشم نمی تونم
می خوام بنویسم نمی تونم
می خوام ثابت کنم بی گناهم نمی تونم
می خوام بگم پاکم نمی تونم
می خوام همسفرت باشم نمی تونم
می خوام ....
فقط می تونم دیوونه وار دوستت داشته باشم
در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."
گذشت زمان بر آنها که منتظر میمانند بسیار کند، بر آنها که میهراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل میگیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی میگذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق میوزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد.