دلم تنگ شده برای دوران کودکی ام که چه زود به سر رسید
دلم تنگ شده برای تو
برای تو که از همیشه به من نزدیکتری و از همیشه دورتر
گلویم را بغضی کهنه می فشارد و تمام وجودم نیازی ست که تو را می خواند
مهربانم چگونه گویم که شمع امشب نیز تا آخر سوخت و ...
راستی مرا چگونه می انگاری ؟ ابله ؟ کور ؟ احمق ؟ ساده ؟خنگ ؟...
من هم می بینم هم می شنوم هم می فهمم هم حس می کنم تمام آنچه را که می گذرد
ولی یقین بدان که ایمان دارم به آن جوهر پاک و ساده وجودت به آن که مرا می خواند و نیازش را فریاد می زند به آن که دروغ نمی گوید و کوچک و بی پناه به دامانم پناه آورده...
آرام جانم بخوانم همچنان که خود دامان امن تو را نیازمندم و جز تو هیچ نشناسم
....
لیلی تو
تو را به کسی نشان نخواهم داد دیگر از تو سخن نخواهم راند
تو را آنگونه که شایسته است نخواهند شناخت
تو پاک و ساده و آرام در دستان کوچک من جای داری
با تمام بزرگی ات تو را و عشق تو را با خود حمل خواهم کرد
و به همه نشان خواهم داد که زیبای من صاف تر از هر زلالی ست و مرا تا آن سوی هستی با خود به پرواز در می آورد
نشان خواهم داد که لزرش دستانم را می شناسد و بر آن بوسه می زند
در این دنیای پر از هیاهو آغوش امن ات را با سرزمین خدایان عوض نخواهم کرد
آرام جانم سر بر شانه هم آرام آرام تا آواز ماهی ها
خواهش دستانت را نیاز نفس هایت را نوازش نگاهت را باور دارم
مهربانم بلندتر بخوانم که باور کنند آنان که تو را نا مهربان و آلوده به خیانت می انگارند
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوادارن کویش را چو جان خویشتن دارم
صقای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم
به کام و آروزی دل چو دارم خلوتی حاصل
چه فکر از خبث بدگویان میان انجمن دارم
مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم
گرم صد لشکر از خوبان به قصد دل کمین سازند
بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم
سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی
جو اسم اعظمم باشد جه باک از اهرمن دارم
الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم
خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه
که من با لعل خاموشش نهانی صد سخن دارم
چو در گلزار ابالش خرامانم بحمدالله
نه میل لاله و نسرین نه برگ نسترن دارم
به رندی شهره شد حافظ میان همدمان لیکن
چه غم دارم که در عالم قوام الدین حسن دارم
امروز از دوستی دیرین کتابی به امانت گرفتم که دیدم نوشتنش در اینجا هم خالی از لطف نیست.
اسم کتاب پرنده روح نوشته میکال اسنانیت است :
در اعماق وجود ما یک روح زندگی می کند.
کسی تا به حال روح را ندیده اما همه می دانیم که او آنجاست .
نه تنها می دانیم که او آنجاست بلکه حتی می دانیم توی آن چیست .
در آن روح در وسط آن پرنده ای است که روی یک پایش ایستاده .
او همان پرنده روح است .
هر چه را ما حس می کنیم او هم حس می کند .
وقتی کسی دل ما را می شکند پرنده روح از درد و اندوه مدام دور خودش چرخ می زند .
وقتی کسی به ما عشق می ورزد او رقص کنان به پرواز در می آید وجست و خیز کنان بالا و پایین می پرد .
وقتی کسی ما را صدا می زند پرنده روح گوش تیز می کند تا ببیند ما را چطور صدا زده اند .
وقتی کسی از دست ما عصبانی می شود پرنده روح خودش را مثل یک توپ جمع می کند و در خود فرو می رود ساکت و غمگین می شود .
اما اگر کسی ما را در آغوش بگیرد پرنده روح در اعماق وجودمان بزرگ و بزرگتر می شود تا جایی که تمام وجود ما را پر می کند .بله وقتی کسی در آغوشمان می گیرد پرنده روح از خوشحالی بال در می آورد !
در اعماق وجود ما یک روح زندگی می کند.
روحی که تا به حال کسی ندیده اما همه می دانیم که او آنجاست .
هرگز کسی بدون روح به دنیا نیامده هرگز .
از لحظه ای که چشم به حهان می گشاییم روح هم با ما به دنیا می آید و هرگز ما را ترک نمی کند ـحتی یک لحظه ـ تا زنده هستیم او با ماست .
و... این قصه ادامه دارد.
پرنده روح من چگونه است ؟؟؟
می رقصد ویا به دور خودش می پیچد ؟ پرواز می کند یا در خود جمع شده است ؟ بال در آورده یا بالش را چیده اند ؟؟؟
و من یافتم که قلم گویای من نیست
چگونه بنویسم که شب تا صبح دیده بر هم نگذاشته ام تا تو باز آیی
تا صدای دلنشینت را گرمی دستانت را گرمای حضورت را احساس کنم
ولی ...
ولی برای دیدنت برای آمدنت برای بوییدنت تمام جانم سراپا خواستن است
و من این نیاز و بی نیازی را دوست دارم می پرستم
مهربانم شیرین جانم عزیزترینم
این را یقین بدان که من کس نمی دانم جز تو
مجنون تو