در جایی که عزیزانم از آن با چشمانی بسته به آغوشم باز گشتند
امروز شیرینی تولدی را شاهد بودم شادی پدر ومادری
امروز تلخی گریه ها و ناله های بازماندگانی را خیره نگریستم
و من کجا بودم در این هیاهو ؟
کسی اشکهایم را دید یا ناله ام را شنید؟
یا دست گرمی پناه تنهاییم بود؟
مدتها بود برنامه ریزی خاصی برای روزهام انجام نمی دادم
تا اینکه از هفته پیش عده ای از دوستان برای امشب از من قول گرفتند
تا اینکه چند روز پیش متوجه شدم امروز مسافرم
قرار بود برم پیش امام رضا ...
گفتم یکی صدامو شنید خودش صدام زد و قرار امشب را بهم زدم
تا اینکه دیشب فهمیدم امروز باید در بیمارستان ایران مهر باشم !!!
ولی هنوز بر این باور هستم که می شه ...
هنوز مهربانمی هنوز چشم براهتم هنوز دوستت دارم
...